علم و ورزش
نویسندگان
نظر سنجی
بهترین بازیکن از نظر شما کدام است.





چند هفته بعد از خریدن مینا یی که خریدم گذشت.تا این که دیشب پرنده فروشی برای پدرم اس ام اس داد که جوجه مینا آورده.من وپدرم با هم به پرنده فروشی رفتیم و مینایی که داشتیم را با بچه مینا عوض کردیم.
بزرگ کردنش خیلی سخته چون که بچه است وباید باسرنگ بهش غذا داد و مواظبت زیاد می خواد ولی زود بزرگ میشه.




[ یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ] [ 10:53 ق.ظ ] [ سینا دهمشکی ]

آیا موجودات فضایی وجود دارند؟

این سوالی است که همه ی ما به آن فکر کرده ایم.بعضی می گویند آن ها وجود دارند و بعضی می گویند آن ها وجود ندارند.البته نظر دانشمندان هم همین است بعضی از دانشمندان معتقد اند که وجود دارند وبعضی می گویند وجود ندارند.ولی باید در نظر بگیریم که همه بر این باورند که موجودات به آب و غذا نیاز دارند.این دلیلی علمی است که باور کنیم که آن ها وجود ندارند البته فقط برای موجودات کره ی زمین.ولی از کجا می دانیم که بدن آن ها طوری است که آب و غذا نیاز دارند.یا شاید هم آب و غذا می خورند.دانشمندان فقط می توانند با تلسکوپشان منظومه ی شمسی را ببینند ولی کهکشان آن قدر بزرگ است که تمامی ندارد.این سوال را فقط گذر زمان میتواند حل کند.




[ شنبه 23 اردیبهشت 1391 ] [ 02:46 ب.ظ ] [ سینا دهمشکی ]
امروز باز هم  به مغازه ی پرنده فروشی رفتیم ولی باز هم بچه مینا نیا ورده بود. زمانی که داشتم می رفتم مغازه دار گفت که یک مینا امروز آورده ام که صدای
آژیر آمبولانس ،پلیس و ...را در می آورد.من که نمیدانستم می توانم ت
ا آن  زمان  که بچه مینا می آورد صبر کنم یا  همین را بخرم ولی فهمیدم که نمی توانم و همان را خریدم .




[ جمعه 15 اردیبهشت 1391 ] [ 04:32 ب.ظ ] [ سینا دهمشکی ]
دیروز به اتفاق پدرم،خواهرم و مادرم  به کوه قبلی رفتیم ولی دیگر به شیرپلا نرفتیم.بعد از اینکه از کوه آمدیم از امامزاده صالح می گذشتیم.تصمیم گرفتیم که به آنجا برویم و رفتیم.در بازار آنجا مغازه دار های زیادی بودند.
و بسیار شلوغ بود. من وپدرم باهم داشتیم به حیاط آنجا می رفتیم ،که یکی از آشنایان را دیدیم.بعد پدرم به آن ها گفت که شماره ی تلفن شمارا ندارم و می خواهم بگیرم. من هم سریع دویدم و پیش مادرم رفتم تا موبایل او را بگیرم ولی ناگهان مادرم که با خواهرم بود را پیدا نکردم بعد برگشتم و پیش پدرم رفتم ولی پدرم نبود و آشنایان هم نبودند.من که نگران شده بودم و هم چنان فریاد میزدم ولی جواب را نمی گرفتم چند دقیقه بعد یکی از آشنایان را دیدم و آن ها به پدرم زنگ زدند و من پیدا شدم!بعد مادرم و خواهرم
که نگران بودند از نگرانی در آمدند و خوش حال شدند.
 



[ جمعه 15 اردیبهشت 1391 ] [ 04:17 ب.ظ ] [ سینا دهمشکی ]
بعد از جریان آن روز ما حدود ده یا پانزده بار به مغازه رفتیم تا مینا بخریم ولی هر روز که می رفتیم مغازه دار میگفت که یک هفته دیگر بیاییم تا دیروز که رفتیم ،مغازه دار گفت که دوشنبه حتماً می آوریم.ولی نمی دانم که اگر دوشنبه سر بزنیم باز هم آورده یا نه؟جواب این سوال مشخص نیست زیرا از آن بیست روز گذشته ممکن است بیست روز دیگر گذشته باشد.امیدوارم دوشنبه مینا داشته باشد.







[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 03:26 ب.ظ ] [ سینا دهمشکی ]
بعد از آن روز با اعتراض شدید من به مسئولین، بازی  به نفع من تمام شد و بعد با تلاش زیادی که کردم بازی بعد را بردم.بازی بعدم فینال بود.من که چهارم هستم همیشه در مسابقات با پنجم ها می افتادم ولی در فینال هم کلاسی من که چهارم بود  خود را به فینال رسانده بود،من راحت آن را بردم و در گروهم اول شدم.حالا من  باید با اول های گروه های دیگر بازی کنم.شما هم دعا کنید تا من اول شدم.




[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 10:22 ق.ظ ] [ سینا دهمشکی ]
از امروز مسابقه ی شطرنج مدرسه مان شروع شد.نمی خواهم از خودم تعریفی بکنم ولی بازی شطرنج من خیلی خوب است.من بازی اول را طوری بردم که حریف من یک شاه تنها داشت و من فقط یک فیل کشته داده بودم.
بازی دوم که نباید در یک روز انجام گیرد را به دلایلی که الان عرض می کنم واگذار کردم:من بازی را کاملا برده بودم ولی چون که درس داشتم شطرنج را جمع کردند ولی معاون مدرسه گفت من اجازه ی تو را از معلم می گیرم.بعد دوباره چیدم من که خیلی خسته بودم و سومین بازی مهم حذفی بود که در یک روزانجام می دادم را باختم ولی این به دلیل اشتباه مسئولین بود که من را در دو گروه جدا از هم نوشته بودند.بازی اولی را که بردم برای یک گروه دیگر بود و بازی دوم که را که  واگذار کردم برای گروه دیگر بود.
ولی بعد این جریانات بازی چهارم را در گروه دیگر انجام دادم با اینکه هم خسته بودم با کوشش بسیار توانستم بازی را ببرم.اما با وجود این که بازی را بردم من را حذف کردند من تا این جریان را فهمیدم رفتم به مسئول شطرنج اعتراض کردم ولی گفت به دلیل این که اسم تو را در دو گروه نوشته بودیم تو حذفی!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟حالا شما قضاوت کنید:
اصلا این جمله ی بعدی درست است (بازی یی را که بردم باخته ام!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من خیلی ناراحت شدم و دیگر شطرنج با آن مدرسه بازی نمی کنم.




[ شنبه 26 فروردین 1391 ] [ 01:31 ب.ظ ] [ سینا دهمشکی ]
دیشب به اتفاق پدرم تصمیم گرفتیم به کوه برویم.برای رفتن اول باید به  تهران می رفتیم وبه کوه می رفتیم.ما به تهران رفتیم.وقتی وارد کوه شدیم حدود هشت یا نه دقیقه بالا رفتیم سر تا سرمان رستوران ها و مغازه ها بودند.ولی بعد چند دقیقه رستوران ها و مغازه هاکم می شدند.تا اینکه ما حدود یک ساعت بالا رفتیم دیگر خبری از چیزی نبود حتی آدمی هم نبود.هدف اصلی ما پناهگاه شیرپلا بود.تقریبا نصف راه را رفته بودیم.پدرم که خیلی خسته شده  بود مدام به من اصرار می کرد که برگردیم ولی من چون بار اولم بود اصرار می کردم که بریم و رفتیم و رفتیم تا اینکه به پناهگاه شیرپلا رسیدیم.پدرم که تقریبا داشت می افتاد به سختی از پله های شیرپلا بالا می رفت.زمانی که وارد شیرپلا شدیم فهمیدم که خوابگاه ساعت نه باز می شود پس منتظر شدیم .هنگامی که ساعت نه شد به خوابگاه رفتیم ولی از شدت سرما نتوانستم بخوابم .صبح که شد از پناهگاه خارج شدیم و به طرف پایین رفتیم.تا اینکه چیزی به رسیدنمان نمانده بود تصمیم گرفتیم مسیر باقی مانده را با تله سیژ طی کنیم.وقتی جلوتر رفتیم سوار تله سیژ شدیم. وقتی به پایین کوه رسیدم آلو جنگلی و لواشک خریدیم و به خانه آمدیم.


[ جمعه 25 فروردین 1391 ] [ 01:53 ب.ظ ] [ سینا دهمشکی ]





















[ دوشنبه 21 فروردین 1391 ] [ 08:04 ب.ظ ] [ سینا دهمشکی ]
من هر ساله چهار یا پنج مرغ زنده می خرم زیرا من از حیوانات و مخصوصاً پرندگان خوشم می آید در حدود دو روز پیش باز هم تصمیم گرفتم مرغ بخرم ولی بر خلاف سال های پیش من تصمیم گرفتم مینا بخرم.شب بود به دلیل همین منتظر ماندم که فردا بخرم.فردای آن روز وقتی از مدرسه آمدم پدر و مادرم به مغازه ای بزرگ رفته بودند .وقتی مرا دیدند گفتند  ما به مغازه ای رفتیم که چند مینا داشت ولی مغازه دار گفت  اگر آنهارا بخریم وحشی می شوند و حرف نمی زنند.اگرمنتظر بمانی حدود 15 الی 20 روز دیگر بچه مینا می آید من هم تصمیم گرفتم صبر کنم که یک بچه مینا بخرم که حرف بزند.حالا من نمی دانم چه طوری 20 روز صبر کنم.














[ یکشنبه 20 فروردین 1391 ] [ 01:58 ب.ظ ] [ سینا دهمشکی ]
[http://www.aparat.com/v/3297e7aeefb93094955d36536f1fe27517740]

"مرتضی مه زاد جوان بیمار شمالی شنبه شب در شبکه سوم ملاقات با علی کریمی را جز آرزوهای بزرگ خود برشمرد و ساعاتی بعد به لطف احسان علیخانی در یکی از رستوران های شهر تهران به آرزویش رسید.
مجرى جوان تلویزیون به صورت اتفاقى نشریه اى محلى را مى بیند که در آن با یک جوان بیمار شمالى مصاحبه شده است. جوان ساده و صادقى که قد او به خاطر عملکرد نامناسب غدد داخلى و تشخیص نادرست پزشکان بسیار بیشتر از حد متعارف رشدکرده و به دو متر و نیم رسیده است...حال آنکه وى به لحاظ مالى هم درشرایطى نیست که از پس هزینه هاى سنگین عمل جراحى برآید. مرتضى مه زاد در گفتگوى خود با نشریه محلى از آرز وهایش یاد کرد و داشتن یک دستگاه کامپیوتر و ملاقات با على کریمى را در زمره آرمانهایش برشمرد. .... مرتضى همراه با مادر خود جلوى دوربین قرار گرفته و صادقانه حرف مى زد. از زحماتى که مادرش کشیده مى گوید و از آرزو هایی که مدتهاست روزها را به یاد آنها شب مى کند؛ او می گوید من سه آرزوی بزرگ دارم: «خیلی دوست دارم علی کریمی را از نزدیک ببینیم. البته هنوز مشکل مسکن دارم و دوست دارم این مشکل نیز حل شود. مشکل دیگر که سالها مرا اذیت می کند کفش هایم است که هنوز نتوانسته ام کفشی به اندازه پایم پیدا کنم.
علی کریمی که آن شب از قضا برنامه ماه عسل را دیده بود و می دانست دیدن او بزرگ ترین آرزوی مرتضی بوده با هماهنگی احسان علیخانی تنها چند ساعت بعد و پس از اتمام برنامه به سراغ این جوان بیمار می رود تا حداقل یکی از آرزوی های جوان شمالی را برآورده کند.
رؤیایى که جوان صادق شمالى همواره در شوق تحقق آن بود وزمانى که قصد خروج از تلویزیون را هم داشت به آن مى اندیشید اما هرگز فکر نمى کردبه همین زودى آرزویش رنگ واقعیت به خود بگیرد. مرتضى در پایان برنامه از سوى علیخانى دعوت به صرف شام شد و همراه با هم راهى رستورانى در خیابان سئول شدند.جایى که على کریمى انتظار ورودشان را مى کشید.
....... و چقدر زیبا بود لحظ هاى که مرتضى سرشار از شوق تحقق آرزویش بود و کریمى خوشحال تر از وى که توانسته دل یک هموطن را شاد کند. مهرزاد وقتی دید کریمی رو به روی او نشسته با ذوق و شوق خاصی به سوی قهرمان محبوبش رفت تا کریمی او را در آغوش بگیرد. شاید مرتضی هرگز باورش نمی شد فوتبالیست محبویش را به این زودی می بینید...
کریمی با این حرکت ثابت کرد که انسانیت همچنان نفس میکشد و شاد کردن دل یک بیمار ایرانی آن هم در این ماه مبارک چقدر می تواند در روحیه هموطنش تاثیر گذار باشد.
کریمی خصوصیان خاص خودش را دارد. علی پسر پاک ، صریح اللهجه و خوش قلبی است که خیلی بی سر و صدا به دیگران کمک می کند و همه تلاشش را می کند تا کسی چیزی نفهمد.
کریمی در جریان این ملاقات به مه زاد قول کمک داد و قرار شد از طریق دوستان خود ترتیبی بدهد تا مرتضی مه زاد توسط بهترین پزشکان متخصص در آلمان مورد معاینه قرار بگیرد.

و خود به تنهایی تمام هزینه های معالجه او را تقبل کرد و حسابی به این جوان حال داد . مرتضی که اصلا فکر نمی کرد علی کریمی انقدر آدم خوبی باشد حسابی شوکه شده بود.
اما سریال نیکو کاری علی کریمی همین جا تمام نشد و بعد از صرف شام با آنان از داخل کیفش یه جعبه در می آورد و به دست مرتضی می دهد و در آن جعبه چیزی نبود جز یه لپ تاپ آخرین مدل. اشک در چشمان مرتضی حلقه می زند و کریمی را در آغوش می گیرد و می بوسد. علی کریمی به تنهایی سه آرزوی بزرگ مرتضی را برآورده کرده ."





[ دوشنبه 14 فروردین 1391 ] [ 03:05 ب.ظ ] [ سینا دهمشکی ]
من به دلیل این که طرفدار پرسپولیس هستم تصمیم گرفتم بازی پرسپولیس با الشباب را در استادیوم ببینم. به ورزشگاه رفتم اتوبان بسیار شلوغ بود و وسوسه شدم برگردم ولی باز با آن همه شلوغی به ورزشگاه رفتم ورزشگاه بسیار شلوغ بود جمعیت ورزشگاه حدود هشتاد و سه هزار نفر بود.هر لحظه شلوغ می شد.لحظه ای که وارد شدیم پرسپولیس با گل ایمون زائد از حریفش پیش افتاده بود.ولی در نیمه ی دوم پرسپولیس پنج گل به الشباب زد و تنها یک گل از ضربه ی پنالتی خورد.نتیجه ی بازی من را از رفتن به ورزشگاه پشیمان نکرد و من از رفتن خوش حال شدم.


[ سه شنبه 8 فروردین 1391 ] [ 01:29 ب.ظ ] [ سینا دهمشکی ]
اکنون سه روز مانده


[ جمعه 26 اسفند 1390 ] [ 08:56 ب.ظ ] [ سینا دهمشکی ]

امروز که دارم مطلب می نویسم فقط فقط شش روز به عید مانده!خودم همچنان باور نمی کنم که این قدر عید نزدیک است.انگار برای من همچنان پاییز است.ولی حقیقت زمان و روز دیگری را نشان می دهد.گفتن این که شش روز مانده خیلی سخته زیرا من هیچ کار عید را انجام ندادم.ولی امیدوارم همه عید خوبی را داشته باشند.




[ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 07:55 ق.ظ ] [ سینا دهمشکی ]

امروز مورخ با 90/12/23مدرسه ی ما تعطیل شد.وپیک و ماهنامه ی ما رادادند.

تا 13فروردین که روز طبیعت است دیگر به مدرسه نمیروم.من خوش حالم زیرا خیلی وقت است که به مدرسه می روم و می خواهم چند روزی استراحت کنم.عید بهانه ی خوبی برای تعطیل شدن مدرسه هاست.





[ سه شنبه 23 اسفند 1390 ] [ 02:24 ب.ظ ] [ سینا دهمشکی ]

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ

من سینا دهمشکی از کرج هستم 10 سال دارم امیدوارم لحظات خوبی را در وبلاگ من داشته باشید.
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
موس

mouse code

كد ماوس

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

کد جست و جوی گوگل

نمایش آب و هوا
کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا
دیکشنری

دیکشنری آنلاین

دیکشنری آنلاین

مترجم وبلاگ

مترجم سایت

مترجم سایت

جدول لیگ برتر

جدول لیگ برتر

لالیگای اسپانیا

جدول لیگ برتر

ابزار هدایت به بالای صفحه

پرشین استت جلوگیری از کپی

ابزار وبمستر

جلو گیری از راست کلیک

ابزار وبمستر

خدمات وبلاگ نویسان-بهاربیست

آهنگ

بازی تخته نرد بازی
Backgammon تخته نرد شطرنج بازی
Multiplayer Chess شطرنج چند نفره ایرانی دو قران
مشاهده و دریافت کد
شبکه ی تلویزیون

`پ ن پ
ابزار و قالب وبلاگبیست تولزکد جملات په نه په برای وبلاگ